|
وقتي که غنچه هاي شکوفا
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشي و ظلمت، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي توفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش در دامن سكوت به تلخي گريستم نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
باز هم قلبي به پايم اوفتاد باز هم چشمي به رويم خيره شد باز هم در گيرودار يك نبرد عشق من بر قلب سردي چيره شد باز هم از چشمه لب هاي من تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد، در خواب شد بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز خود نمي دانم چه مي جويم در او عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه مي خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را او بفكر لذت و غافل كه من طالبم آن لذت جاويد را من صفاي عشق مي خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را او تني مي خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را او بمن مي گويد اي آغوش گرم مست نازم كن، كه من ديوانه ام من باو مي گويم اي ناآشنا بگذر از من، من ترا بيگانه ام آه از اين دل، آه از اين جام اميد عاقبت بشكست و كس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بيگانه اي اي دريغا، كس بآوازش نخواند
رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي ! رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ... گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد ! تو که اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود ! دوست دارم ...
کسي به فکر گلها نيست کسي به فکرماهيها نيست کسي نميخواهد باور کند که باغچه دارد ميميرد که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهي مي شود و حس باغچه انگار چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده ست. حياط خانه ي ما تنهاست حياط خانه ي ما در انتظار بارش يک ابر ناشناس خميازه ميکشد و حوض خانه ي ما خاليست ستاره هاي کوچک بي تجربه از ارتفاع درختان به خاک ميافتند و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها شب ها صداي سرفه ميآيد حياط خانه ي ما تنهاست . پدر ميگويد: " از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خودم را بردم و کار خودم را کردم " و در اتاقش ، از صبح تا غروب ، يا شاهنامه ميخواند يا ناسخ التواريخ پدر به مادر ميگويد: " لعنت به هرچي ماهي و هرچه مرغ وقتي که من بميرم ديگر چه فرق ميکند که باغچه باشد يا باغچه نباشد براي من حقوق تقاعد کافيست." مادر تمام زندگيش سجاده ايست گسترده در آستان وحشت دوزخ مادر هميشه در ته هر چيزي دنبال جاي پاي معصيتي ميگردد و فکر ميکند که باغچه را کفر يک گياه آلوده کرده است . مادر تمام روز دعا ميخواند مادر گناهکار طبيعيست و فوت ميکند به تمام گلها و فوت ميکند به تمام ماهيها و فوت ميکند به خودش مادر در انتظار ظهور است و بخششي که نازل خواهد شد . برادرم به باغچه ميگويد قبرستان برادرم به اغتشاش علفها ميخندد و از جنازه هاي ماهيها که زير پوست بيمار آب به ذره هاي فاسد تبديل ميشوند شماره بر ميدارد برادرم به فلسفه معتاد است برادرم شفاي باغچه را در انهدام باغچه ميداند. او مست ميکند و مشت ميزند به در و ديوار و سعي ميکند که بگويد بسيار دردمند و خسته و مأيوس است او نااميديش را هم مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش همراه خود به کوچه و بازار ميبرد و نااميديش آنقدر کوچک است که هر شب در ازدحام ميکده گم ميشود . و خواهرم دوست گلها بود و حرفهاي ساده قلبش را وقتي که مادر او را ميزد به جمع مهربان و ساکت آنها ميبرد و گاهگاه خانواده ي ماهيها را به آفتاب و شيريني مهمان ميکرد... او خانه اش در آنسوي شهر است او در ميان خانه ي مصنوعيش و در پناه عشق همسر مصنوعيش و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي آوازهاي مصنوعي ميخواند و بچه هاي طبيعي ميزايد او هر وقت که به ديدن ما ميآيد و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده ميشود حمام ادکلن ميگيرد او هر وقت که به ديدن ما ميآيد آبستن است. حياط خانه ي ما تنهاست حياط خانه ي ما تنهاست تمام روز از پشت در صداي تکه تکه شدن ميآيد و منفجر شدن همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان بجاي گل خمپاره و مسلسل ميکارند همسايه هاي ما همه بر روي حوضهاي کاشيشان سرپوش ميگذارند و حوضهاي کاشي بي آنکه خود بخواهند انبارهاي مخفي باروتند و بچه هاي کوچه ي ما کيفهاي مدرسه شان را از بمبهاي کوچک پر کردهاند . حياط خانه ي ما گيج است. من از زماني که قلب خود را گم کرده است ميترسم من از تصوير بيهودگي اين همه دست و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم من مثل دانش آموزي که درس هندسه اش را ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم و فکر ميکنم... و فکر ميکنم... و فکر ميکنم... و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهي ميشود.
در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمي آيد اندوهگين و غمزده مي گويم شايد ز روي ناز نمي آيد چون سايه گشته خواب و نمي افتد در دام هاي روشن چشمانم مي خواند آن نهفته نامعلوم در ضربه هاي نبض پريشانم مغروق اين جواني معصومم مغروق لحظه هاي فراموشي مغروق اين سلام نوازشبار در بوسه و نگاه و هم آغوشي مي خواهمش در اين شب تنهائي با ديدگان گمشده در ديدار با درد، درد ساكت زيبائي سرشار، از تمامي خود سرشار مي خواهمش كه بفشردم بر خويش بر خويش بفشرد من شيدا را بر هستيم بپيچد، پيچدسخت آن بازوان گرم و توانا را در لابلاي گردن و موهايم گردش كند نسيم نفس هايش نوشد، بنوشدم كه بپيوندم با رود تلخ خويش به دريايش وحشي و داغ و پر عطش و لرزان چون شعله هاي سركش بازيگر درگيردم، به همهمه درگيرد خاكسترم بماند در بستر در آسمان روشن چشمانش بينم ستاره هاي تمنا را در بوسه هاي پر شررش جويم لذات آتشين هوس ها را مي خواهمش دريغا، مي خواهم مي خواهمش به تيره، به تنهائي مي خوانمش به گريه، به بي تابي مي خوانمش به صبر، شكيبائي لب تشنه مي دود نگهم هر دم در حفره هاي شب، شبي بي پايان او، آن پرنده، شايد مي گريد بر بام يك ستاره سرگردان
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم : او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرداست شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت: احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
چه گران فروشی ای چرخ و به جان ما بکوشی
دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
ز خود بيگانه، از هستي رميده
از اين بي درد مردم، رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
به خلوت، سر به زير بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
چون پاره سنگی عاشقم به گنجشگی هراسان از تو دور افتادم ... از تو دور افتادم در بی مجالی و لالی به کاغد آتش رسیده می مانم
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ، شكسته ناله هاي موج بر سنگ. مگر دريا دلي داند كه ما را، چه توفان ها ست در اين سينه تنگ ! *** تب و تابي ست در موسيقي آب كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب فرازش، شوق هستي، شور پرواز، فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب ! *** سپردم سينه را بر سينه كوه غريق بهت جنگل هاي انبوه غروب بيشه زارانم در افكند به جنگل هاي بي پايان اندوه ! *** لب دريا، گل خورشيد پرپر ! به هر موجي، پري خونين شناور ! به كام خويش پيچاندند و بردند، مرا گرداب هاي سرد باور ! *** بخوان، اي مرغ مست بيشه دور، كه ريزد از صدايت شادي و نور، قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه هزاران نغمه دارم چون تو پر شور ! *** لب دريا، غريو موج و كولاك، فرو پيچده شب در باد نمناك، نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛ نگاه ماهي افتاده بر خاك ! *** پريشان است امشب خاطر آب، چه راهي مي زند آن روح بي تاب ! « سبكباران ساحل ها » چه دانند، «شب تاريك و بيم موج و گرداب » ! *** لب دريا، شب از هنگامه لبريز، خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ، در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛ چه بر مي آيد از واي شباويز ؟! *** چراغي دور، در ساحل شكفته من و دريا، دو همراز نخفته ! همه شب، گفت دريا قصه با ماه دريغا حرف من، حرف نگفته !
فريادي و ديگر هيچ . چرا كه اميد آنچنان توانا نيست كه پا سر ياس بتواند نهاد. *** بر بستر سبزه ها خفته ايم با يقين سنگ بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم و با اميدي بي شكست از بستر سبزه ها با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم *** اما ياس آنچنان تواناست كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست ! فريادي و ديگر هيچ !
****
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام، بيدارم؛ گاهگاهي نيز، وقتي چشم بر هم مي گذارم، خواب هاي روشني دارم، عين هشياري ! آنچنان روشن كه من در خواب، دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري ست ، بيداري ست، بيداري ! *** اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار، پيش چشم اين همه بيدار، آيا خواب مي بينم ؟ اين منم، همراه او ؟ بازو به بازو، مست مست از عشق، از اميد ؟ روي راهي تار و پودش نور، از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟ *** اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا ! خواب يا بيدار، جاوداني باد اين رؤياي رنگينم *****
پس از توفان پس از تندر پس از باران سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش مي افتاد نه بيد ز باد نه برگ از برگ مي جنبيد شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند دوباره راه را بر ماه مي بستند و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي به ديدار تو من مي آمدم با شوق با شادي *** تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد تو با من مهربانتر از مني با من تو با من مهرباني مي كني چون مهر مهري مهربان با من *** پس از توفان پس از تندر پس از باران گل آرامش آوازي به رنگ چشمهاي روشنت دارد نسيمي كز فراز باغ مي آيد چه خوش بوي تنت دارد من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم
ببین گنجشک شنگ صبحگاهی ز آوازش کند آیینهای نغز به هر نغمه گشاید پهنهای را میان خواب و خاموشی چه مانی شغیعی کدکنی
به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست ! چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست ! درين ساحل كه من افتاده ام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست . وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست ! ***** خروش موج، با من مي كند نجوا، كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت ! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... » ***** مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست ! ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ، اميد آنكه جان خسته ام را ، به آن ناديده ساحل افكنم نيست ! فریدون مشیری |
About![]()
Home
| ||||